حرفهای دلتنگی

عاشقانه های دو دوست


به هر آنکس که دوست میداری،بیاموز

که عشق از زندگی کردن برتر است و

به هر آنکس که بیشتر دوست میداری،

بچشان که دوست داشتن ازعشق والاتراست.

 

                                                         “دکتر

 

پسته ی خندون ، بادوم شیرین ، فندق درباز مال مهمونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت ، که از این آجیل ، به غیر تخمه ، واسه ما بعدها چی

 چی میمونه ؟؟؟

| یکشنبه 28 اسفند1390| 13:46 | آوا و آوا |

به هر آنکس که دوست میداری،بیاموز

که عشق از زندگی کردن برتر است و

به هر آنکس که بیشتر دوست میداری،

بچشان که دوست داشتن ازعشق والاتراست.

 

                                                         “دکتر

 

پسته ی خندون ، بادوم شیرین ، فندق درباز مال مهمونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت ، که از این آجیل ، به غیر تخمه ، واسه ما بعدها چی

 چی میمونه ؟؟؟

عکس

| یکشنبه 28 اسفند1390| 12:47 | آوا و آوا |

به هر آنکس که دوست میداری،بیاموز

که عشق از زندگی کردن برتر است و

به هر آنکس که بیشتر دوست میداری،

بچشان که دوست داشتن ازعشق والاتراست.

 

                                                         “دکتر

 

پسته ی خندون ، بادوم شیرین ، فندق درباز مال مهمونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت ، که از این آجیل ، به غیر تخمه ، واسه ما بعدها چی

 چی میمونه ؟؟؟

| یکشنبه 28 اسفند1390| 13:45 | آوا و آوا |

به هر آنکس که دوست میداری،بیاموز

که عشق از زندگی کردن برتر است و

به هر آنکس که بیشتر دوست میداری،

بچشان که دوست داشتن ازعشق والاتراست.

 

                                                         “دکتر

 

پسته ی خندون ، بادوم شیرین ، فندق درباز مال مهمونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت ، که از این آجیل ، به غیر تخمه ، واسه ما بعدها چی

 چی میمونه ؟؟؟

عکس

| یکشنبه 28 اسفند1390| 13:34 | آوا و آوا |

امروز دوباره دلمـ شِکستـ . . .


از همانـ جاے قبلے . . .!

کاش میشد آخر اِسمَتـ نقطه گذاشتـ 

تا دیگر شُروع نشوے!

کاش میشد فریاد بزنَمـ: "پایان"

دلمـ خیلے گرفتهـ . . .

اینجا نمیتوانـ بهـ کسے نزدیکـ شد!

آدَمها از دور دوستـ داشتنـے ترند . . .!

 

| یکشنبه 23 بهمن1390| 11:53 | آوا و آوا |
سلام سلام

خوفیت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای خیلی وقته آپ نکردم الان اصلا خودم خجالت میکشم

فکر کن آوا با اینکه کمتر از من میاد نت از من زودتر آپ کرده

بی خیال الان که اومدم

راستی قرار بود وبو ضد پسرونش کنیم

یعنی از سوتیایی که پسرا میدن اینجا بنویسیم

آوا جوووووون تو این آپش باز ما رو برد تو لک

خب بگذریم

داشتم از آموزشگاه برمیگشتم کیفم چون خیلی سنگین شده بود

دوتا از کتابامو گرفته بودم دستم (یعنی چون سرد بود بغلشون کرده بودم)

داشتیم با دوستم میرفتیم

دوتا پسره از روبرو داشتن میومدن به ما که رسیدن یکیشون گفت:

کاش من جای کتابا بودم بعد دوستش زد زیر خنده

گفتم آخی چه آرزوهای کوچیکی دارید شما پسرا

این روزام هرکی میاد محل کارم واسه انجام کار خودش دیگه ولم نمیکنه

یا هی زنگ میزنن یا به یه بهونه ی چرت بلند میشن دوباره میان

راستی دوستم داره میره کرج محل کارش عوض شده داره ازم دور میشه

خیلی ناراحنم بعد از اون عشقم این تنها پسریه که بهش عادت کردم

خب دیگه آوا جوووووووووووونم خیلی دلم برات تنگیده میدونم توام سرت شلوغه

راستی یه امتحان خیلی مهم تو آخرای این هفته دارم واسم دعا کنین

من دیگه میرم خیلی حرف زدم امروز

بای تا آپ بعدی

اینم به افتخار خودمو آوا 

                 

| دوشنبه 26 دی1390| 11:21 | آوا و آوا |
سلام من باز اومدم

خوووووبین وااااااااای که دیروز خهلی ناراحت بودم یعنی فشار مشار اومده بود پایین

داشتیم بادوستم میرفتیم یونی که دیدمش وحالم خراب شد زیاد جدی نگرفتم دوباره برگشتنی

اومدیم ایستگاه اتوبوس دیدم دوباره محمدم داره میاد  نای بلند شدن از میز رو نداشتمتو دلم

چه خبرایی بووود داغون قلبم داشت از جاش در میومد یعنی افتضاح بودم پاشدیم رفتیم سوار

اتوبوس شدیم منو دید فقط نگاش میکردمو تو دلم اشک میریختم جلواشکمو به زور نگه داشته بودم

خلاصه حالم بد اصلا نمیدونستم چیکار میکنم کجا میرم خوبه دوستم پیشم بودو آرومم میکرد ومنو

 میخندودپیاده شدم رفتم کرایه بدم دوستشم پیشش بودالبته خیلی سر به زیره هاااا

۵۰۰ رو دادم گفتم ۲نفر پولمو خورد کرد داد به خودم دیدم ای اصلا کرایه حساب نکرده و حالم بد شد

 همش خاطره هایی که باهم داشتیم به یادم میوفتاد به دوستم میگفتم وجلوی اشکمو به زور

 میگرفتم تا سرازیر نشه تا اینکه رفتم خونه عمو اینا بازم حالم بد بود در رفتم اومدم خونه

بازم گریه نکردم چوووون چشام قرمز میشد باس به بابام جواب پس میدادم

بی خیالی طی کردم تا ۸.۹که دوستم زنگ زد وآرومم کرد

 

| جمعه 23 دی1390| 21:5 | آوا و آوا |
سلام

من اومدم خوووووووووووووووووووبی هستینــــــــــــ 

 

ممنوووووووووووووونم آوا جوووووووونم میسی عچقم واسه آپ تسلیت فدات بشم آوا جووووووووونم

 

یه هفته ست مادر بزرگم فوووووووووت کرده خدا رحمتت کنه مادر بزرگ جووونم درسته خوب عمر کردی

 ولی ما باز دلتنگتیم

 

انقد سرم شلوغ بوووووود وااااااااای

از تهران مهمون اومده بود  خهلی

امروز صبح همه رفتن تا چهلم

بگذریم  دیروز داشتیم با دوستام از یونی می اومدیم تو پیاده رو یه آقاهه از تابلو ها هست که اولش

اسمه پسر یا دختر ومینویسن و پایینش شعر عاشقانهنوشته هاش واقعا عالی بود اولین چیزی که

دیدم اسمه محمد بود نوشته اش هم جالب بود آها راستی کنار ماهم یه همکلاسی دارم که

اسمش محمد هس از روزی که منــــــــــو دیده بهم ابراز علاقه میکنه اتفاقا اونم اونجا بود واون تابلویی

 که اسمه من بالاش نوشته شده بود وتو دستش گرفته بود خندم گرفت ویاد محمد خودم افتادم

میدونی چی شدمحمد خودم اومد از جلوم گذشت خیلی ناراحت شدم

محمد حتی نمیذاری یه لحظه شاد باشم وفراموشت کنم

 

آوا جووونم ممنووونم ازت واسه اداره کردن وبمون میسی

 

| جمعه 16 دی1390| 21:34 | آوا و آوا |
سلام عچقای من

آوا جونم امروز بهم گفت که مامانبزرگش فوت کرده

خیلی ناراحنم.دلم براش تنگیده.

آوا جونی بهت تسلیت میگم عچقم

ایشالا دیگه هیچ وقت غم نبینی...

منتظر قلم قشنگت هستیم که واسمون بنویسی

زودی بیا دوریت سخته بخدا..........

منم دیگه میرم کاری باری؟

بای تا آپ بعدی...........

| دوشنبه 12 دی1390| 11:20 | آوا و آوا |
سلام

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای امروز خیلی حالم گرفته است

اخه امروز سالگرد یه اتفاقه

یه اتفاق که کاش هیچ وقت نمی افتاد

چون آخرش اینطوری شد میگم کاش هیچ وقت نمی افتاد

چون آخرش قسمت دستامون جدایی شد

آخرش یه مشت گریه شد واسه من تو لحظه های دلتنگیم

آره ۱۰ دی

دقیقا امشب بود که منو عشقم واسه اولین بار همدیگرو دیدیم

وای طعم اون نگاه ملیحش هنوز تو خاطرم هست

یادمه اون اومده بود خونه مامانبزرگش منم رفته بودم خونه مامانبزرگم

منو دوستام سر کوچه وایساده بودیم

اون اومد از جلوم رد شد

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای چه لحظه ی خوبی بود

با خودم گفتم من اونی که می خواستمو پیدا کردم

خلاصه با هزار زحمت شمارشو بهم رسوند.

من بعد از ۳.۴ روز بهش زنگیدم

یادمه وقتی زنگ زدم بهم گفت میذاشتی یه سال دیگه زنگ میزدی

گفت خیلی منتظرم بوده

بسه دیگه فقط امروز حالم خیلی بده میدونم پرت و پلا گفتم

اشک تو چشمام دیگه نمیذاره بنویسم


دوست دارم عشقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم


بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوس
بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــای

نظر یادتون نره..............................تا آپ بعدی

| شنبه 10 دی1390| 18:18 | آوا و آوا |